تبليغاتX
بالهای زخمی پروانه ها


بالهای زخمی پروانه ها

دل نوشته هاي من

شكسته ام

خسته از نيستنم

حريصم به چشمهاي پروانه اي

حريص پروانه اي دگر

از روزنه سكوت مي بينم كه روزگار

سوختنم راقاه قاه مي خندد

من خاموش ترين آواز پروازم

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط زهرادلشاد| |

 درشهر

پراز گرگهایی است

می بافندمردی راطناب دار

می خوانند سایه های شوم را شتابان

می روند بی اعتنا باگناه خویش

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط زهرادلشاد| |

شكستم

درپشت معصوميتي ترك خورده

وديدم

آنها كه احساس مرادارمي زدند

مدال افتخار گرفتند

من محكوم شدم به واژه هاي تلخ

اشكم شدتنها عزادار

قلبم تنها تسلي

 

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط زهرادلشاد| |

 

این روزاآدما سنگن

واسه رفتن همه لنگن

انگاری آدمامردن

به بدیها دل سپردن

مردم تو رنگ سیاهن

کمن آدما که ماهن

تودلاشون دیگه جانیست

یه زره جای وفا نیست

دروغا خیلی زیاده

عشقاشون رفته به باده

هرکی که قلم به دسته

شده اون خسته خسته

پس منم خسته خستم

حالا که قلم به دستم

می گم از عصراي سنگی

عصر اي سرد و دورنگی

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط زهرادلشاد| |
تواين روزاي غربت
مثل كوير وحشت
مي سوزه اين دل من
مي ياد نواي حسرت
با این خيال عشقت
دل مي شه ريشه ريشه
انگاري يه غريبم
پيش بغضاي بيشه
بازم بيا كنارم
اي نازنين يارم
چرا نيستي ديگه تو
دلدارم و غمخوارم
بارون مي باره حالا
بي تو دلم مي ميره
بغضاي كال اين دل
ريشه داره مي گيره
چشماي خيس و ابريم
رسته و رسته مي شه
دل تنها نشستم
خسته و خسته مي شه
بيا تا اين دل من
جون بگيره دوباره
ازطرف ياري كه
داره يه قلب پاره
نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط زهرادلشاد| |

سه ما ه از عقد من و شا يا ن مي گذشت ما هفته ا ي سه چها ر مرتبه با هم بيرون مي رفتيم و خيلي در كنار هم احساس خوشبختي مي كرديم تا اينكه يك روز كه دو نفري به رستوران «‌گل رز » رفته بوديم دختري را جلو يم ديدم كه بسيار شبيه شقا يق بود و كنار مرد جواني نشسته بود با اشاره او را به شا يان نشا ن دادم شا يا ن مرد جوان را شنا خت گفت :

ـ اين پسرو من مي شنا سم چها ر سا ل همكلا سي بوديم

ـ چه جور پسري هست ؟                          

ـ والا چي بگم خدا عا لمه

از طرز گفتن شا يا ن فهميدم مردي كه كنار شقا يق بود چندان مرد خو بي نبود ولي شا يا ن نمي خواست چيزي از او به من بگو يد و اين از مرام خوب او بود شايان ازم خواست اونروز به خونه اونا برم نمي دونم چه خبر بود، وقتي به خونه رسيدم خانم نويد پور از من خواست خصوصي باهام صحبت كنه ، ترسيدم نكنه بازم مي خواد بگه پا ت و از زندگي پسرم بذار بيرون  «‌خدا ي من كمكم كن »

به ا تا ق خا نم نو يد پور رفتم ، خا نم نويد پور مشغول مطا لعه بود ،آرام به در زدم

ـ بيا تو دخترم

دا خل شدم و سلا م كردم

ـ سلام عزيزم ، بنشين

ـ خا نم با من امري دا شتيد ؟

ـ بله عز يزم ، مي خواستم ازت بپر سم مراسم عرو سي رو تو چه تا ريخي بگيريم بهتره

ـ مرا سم عرو سي من و آقا شا يا ن

ـ پس كي؟

دستم را ستون چا نه ام كردم و گفتم :

ـ چي بگم ، هر وقت خود شما صلا ح مي دو نيد

خا نم نويد پور دستي بر سرم كشيد و گفت :

ـ  عرو سي تو ئه تو با يد و قتشوخودت تعيين كني

كمي فكر كردم و گفتم : 

ـ  تولد « حضرت علي »

ـ  خيلي خوبه ، انشا ءالله به حق هما ن حضرت علي خوشبخت شين

ـ ممنون

روزها به سرعت برق و باد گذشت  ، ما در شا يا ن بعد از يكسا ل به طور كا مل  در ما ن شده بود و اين خبر خوشايندي براي من و بقيه بود ، چند روزي به عرو سي من و شا يا ن ما نده بود ، همه در تدارك جشن عرو سي ما بود ند من در اين روزها زند گي رو همچو آسما ن آبي مي ديدم و خودم را همچو كبوتري كه آزا دانه در اين آسما ن پرواز مي كنم من به بزرگتر ين آرزو يم رسيده بودم و براي همين هميشه از خداوند تشكر مي كردم  ، شايان بهتر ين لباس عرو س را برايم سفار ش داده بود و  در بهترين تا لار شهر قرار جشن عروسي گذا شته بود ولي با اصرار من كه گفته بودم از تشريفا ت خو شم نمياد در منزل خودشا ن كه بي شبا هت به يك تا لار نبود عروسيمان را گرفتند، مامان  مريم در جشن عروسي بهم يه گردنبند كه يادگار مادر خدا بيامرزش بود هديه داد ، پدر هم يك جلد قرآن ،  خلا صه من و شا يا ن بعد از مدتها دوري همچو دو كبوتر عا شق به وصا ل هم رسيديم و چه خوب است انسانها همچو كبوتر صا دقا نه دل ببا زند و درآشيا نه اشا ن تا ابد نه تنها چند روز با عشق  زندگي كنند .

پا يا ن

نويسنده : زهرا د لشا د

خرداد ،تيرو آبان 85

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط زهرادلشاد| |

روز خواستگاري مامان بهم يه پيراهن خوشگل داد و گفت :

ـ عزيزم بپوش اين پيراهن جواني خودمه ، تو خوا ستگاري خودم تنم بود

بغض شديدي گلوم رو گرفت ، مامانوبا تمام وجود در آغوش گرفتم و گريه كنان گفتم :

ـ فداتون بشم

مامان از آغو شش جدايم كرد و در حالي كه اشكهايم را پاك مي كرد گفت :‌

ـ گريه نكن چشات خراب مي شه

لبخندي زدم و گفتم :

ـ چشم مامان جون

دقايقي بعد مهمانها رسيدند ، شايان كت و شلوار سفيد زيبايي برتن داشت ، به محض اينكه من را ديد دسته گل را طرفم گرفت و گفت :

ـ تقديم با عشق

لبخندي زدم و گفتم :

ـ ممنون  

مهمانها روي زمين نشستند ، وارد آشپز خانه شدم گلهاي پر عطر و زيباي شايان را در گلدان نهادم و سپس با يك سيني چاي وارد اتاق پذيرايي شدم

ـ بفرمائيد

ـ ممنون عروس قشنگم ، بنشين مي خوايم باهم حرف بزنيم

ـ چشم

آرام روي زمين نشستم ، همان حرفهاي هميشگي كه در مجالس خواستگاري رد و بدل مي شود گفته شد ، دقايقي بعد مهمانها رفتند ، پدر كنارم آمد تا باهام حرف بزنه

ـ دخترم اجازه هست پيشت بنشينم

ـ بفرمائيد

پدر كنارم نشست

ـ دخترم نظرت در مورد اين جوون چيه

سكوت كردم ، پدر لبخندي زد و گفت :

ـ فهميدم ، انشاءالله خوشبخت بشي دخترم

پدر رفت و مرا با دنيايي رويا تنها گذاشت ، من وماندم و خدايم كه بهترين مرد دنيا را سر راهم قرار داده بود  ، سرم را روبه آسمان گرفتم و از خداوند تشكر كردم

***

چند روز بعدمراسم شيريني خورون برگزار شد و بعد هم يه عقد ساده بين من و شايان برقرار شد  

فردا ي عقد شا يا ن ازم خواست با هم بريم پيك نيك ، من هم موافقت كردم بسا ط رو حاضر كرديم و به راه افتاديم شايا ن من رو به باغ پدر بزرگش برد و قتي جلوي در باغ رسيديم شايان  بوق زد ، پيرمردي در حا لي چكمه بلندي بر پا دا شت در را باز كرد شا يا ن بدنش را تا نيمه از ماشين بيرون كرد پيرمرد با ديدن شا يا ن جلو آمد و گفت :

ـ  خوش او مديد آقا

شا يا ن دستي بر شا نه پير مرد زد و گفت :

ـ مش قربون دستي به سر و روي ما شين بكش

ـ به روي چشم

ـ چشمت بي بلا

با شا يا ن دا خل با غ رفتيم به محض دا خل شد ن  بوي طبيعت به مشا م رسيد ، شا يا ن را نگا ه كردم و گفتم:

ـ با غ قشنگي داريد

ـ خوشحا لم كه خو شت او مد ه

مش قربون ما شين را شست و به اتا قك خودش رفت ، شا يا ن را نگا ه كردم و گفت :

ـ طفلك پير مرد گنا ه داره چرا گذا شتي اون ما شين و بشوره

شا يا ن سرم را روي سينه اش گذا شت و گفت :

ـ الهي قربون دل نا زكت بشم

ـ خدا نكنه ، فقط اگه مي شه نا هار مهمو نش كنيم

شا يا ن در حا لي كه موها يم را نوازش  مي كرد گفت :

ـ من دلم مي خواد نا ها رو با فرشته عزيزم بخورم

سرم را رها كردم ، صورتش را مظلو ما نه نگا ه كردم و گفتم :

ـ  خوا هش مي كنم

شا يا ن ميشگوني از صورتم گرفت و گفت :

 ـ چشم

دست شا يا ن را در دست گرفتم و گفتم :

ـ بريم قدم بزنيم

من و شا يا ن تا يكي دو سا عت قدم زديم و صحبت كرديم ،  چه لحظات با ور نكردني و زيبا يي  بود ، نا هار به پيشنهاد شايان جوجه كبا ب خورديم از  قضا اون روز مش قربون كلي مرغ خريده و در يقچا لش گذاشته بود ، عصر سا عت پنج  به  طرف خا نه حركت كرديم و ساعت  هشت جلوي خا نه رسيديم هردو از ما شين پيا ده شديم شا يا ن نگا هم كرد و گفت :

ـ خوش گذشت ؟

ـ چرا كه نه

ـ خوشحا لم ، خوب اگه اجا زه بدي من يه جا كار دارم زود بر مي گردم

با التما س نگا هش كردم و گفتم :

ـ يعني مي خواي بگي  خدا حا فظ

ـ آدم وقتي مي خواد بره چي مي گه

ـ هيچوقت نگو خدا حا فظ هميشه بگو سلام

ـ دو سه سا عت ديگه ميا م ، نمي رم كه سفر  قند هار

ـ پس به اميد ديدار

ـ به اميد ديدار

شا يا ن قدم بردا شت تا سوار اتو مو بيلش شود اما نا گها ن بر گشت و گفت :

ـ نمي دو نم جمله « هميشه بگو سلا م هيچوقت نگو خدا حا فظ  » رو كجا شنيدم

لبخندي زدم و گفتم :

ـ در فيلم « تكيه بر با د »

شا يا ن لبخندي زد و گفت :

ـ تو هم كه ما شا ء الله هر چي فيلم مي بيني تا آخر حفظ مي شي

ـ چه كنيم ، ما اينيم ديگه

ـ حا لا برو تو ما در نگرا ن مي شه  ، انقدرهم فيلم فارسي  نگا ه نكن خيالباف مي شي

سپس هردو بلند بلند خنديديم

 

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 8 قبل از ظهر توسط زهرادلشاد| |

اكنون حدود سه ماه بود كه در منزل آنها زندگي مي كردم ، در اين مدت چنان از آنهامحبت ديده بودم كه احساس مي كردم تمام كمبودهاي عاطفي ام برطرف شده است ، يك روز كه مثل هميشه در  كنار سفره صميمي هميشگي صبحانه مي خورديم بابا رشيد نگاهي به من و ماما ن انداخت و گفت :

ـ با يه پيك نيك چطوريد

من و مامان مريم نگاهي به من انداختيم و همزمان گفتيم :

ـ چي از اين بهتر

پدر لبخندي زد و گفت :

ـ پس زود بساط پيك نيك را حاضر كنيد مي ريم پيك نيك

ـ كجا حالا مي خوايم بريم

ـ شما چي كار دارين حالا مي ريم مي فهمين

به مادر چشمكي زدم و گفتم :

ـ با با مي خواد سورپرايزمون كنه

مادر لبخندي زدوگفت :

ـ بابات عادتشه

سپس پدر را نگاه كرد و گفت :

ـ حالا ناهار ديشب را بيارم بخوريم

ـ نه خانم مي ريم بيرون شام مي خوريم

مادر با خوشحالي گفت :

ـ چه خوب ماهم داريم مثل باكلا سها زندگي مي كنيم

ـ بله خانم

براي من كه سالها در يك خانواده ثروتمند زندگي كرده بودم شام خوردن دربيرون و... عادي بود ولي چون مي ديدم مامان و بابا خوشحالن من هم خوشحال بودم

مادر ميشگوني از دستم گرفت و گفت :

ـ كجايي دختر حاضر شو مي خوايم بريم

حاضر شديم  سپس سوار ما شين پدر شديم ، پدر فرمانش را كج كرد و پايش را روي پدال فشار داد ، با سرعت حركت مي كرد ، جيغ خفيفي كشيدم و گفتم

ـ  مارا مي خواي به كشتن بدي

پدر از آينه نگاهي كرد و گفت :

ـ آره مگه ايرادي داره

ـ چرا مي خواي مارا بكشي

ـ مي خوام مشهور شم

سپس هر سه خنده بلندي سرداديم

پدر اونروز خيلي خوشحال بود و پشت سر هم جك تعريف مي كرد ، برق خوشحالي به وضوح در صورت هردويشان ديده ميشد ، مشخص بود از مدتها خو شي باز به زندگيشان باز گشته بود ، به قول مامان مريم من با حضورم جاي خالي نرگس از دست رفته را پر كرده بودم

ـ دخترم باز كه رفتي تو فكر

با لبخند مادر را نگاه كردم و گفتم :

ـ فكر نمي كنم

مادر  د ستش را در د ستم گرفت و گفت :

ـ نور چشمم يه وقت غصه نخوري

د ستش را فشار دادم و گفتم :

ـ الهي قربونت بشم ، من كي غصه خوردم ، شما هم انقدر لو سم نكن به ضرورت تموم مي شه ها

پدر از آينه نگاهمان كرد و گفت :

ـ چي مي گين شما دوتا

ـ هيچي باباي گلم

ـ پس هيچي ، فكر كردم غيبت من را مي كرديد

ـ اي با با ... شما هم چه فكرايي مي كنيد

مادر لبخندي زد و گفت :

ـ بابات امروز شوخيش گرفته

مامان را ست مي گفت بابا اون روز شوخيش گرفته بود ، مدام حرفهاي خنده دار مي زد و باهامون شوخي مي كرد .

يك و نيم ساعت بود كه توي راه بوديم ، به جاده هاي سرسبزي رسيده بوديم ، احساس مي كردم اين جاده ها به نظرم آشنا ست ، خوب كه فكر كردم يادم اومد با شراره يكي دوبار اين طرفا اومدم ، جاده اي بود كه طرف دربند مي رفت ، نزديك خانه شايان اينا بود ، خواستم به بابا بگم كه مسيرش را تغيير بده اما انگار يكي بهم مي گفت كه چيزي نگم ، نمي دونم اون كه بود كه زير گوشم زمزمه مي كرد« اجازه بده بابات هرجا دو ست داره بره »

يكربعي گذ شت تا اين كه پدر ما شينش را كنار يك رستوران در فضاي باز تو قف كرد ، من و مادر پياده شديم ، پدر بهمون گفت كه روي يكي از صندلي ها بنشينيم تا اون غذا سفارش بده ، من و مادر به طرف يكي از ميزهايي غذا خوري رفتيم و روي صندلي هايش نشستيم ، بعد از چند دقيقه هم پدر اومد كنارمون نشست

با شيطنت پرسيدم :

ـ چي سفارش دادي

ـ يه پرس چلو كباب كوبيده

ـ چه خوب

ـ عزيزبا با ، نور چشم با با چلو كباب كه قابل تورا نداره ، كاش پول داشتم دنيارا برا ت مي خريدم

ا شك در چشمانم حلقه زد و گفتم :

ـ باباي گلم وجود خود شما براي من يه دنيا ست

بغض پدر تركيد و چند قطره اشك از چشمان زلالش جاري شد

لبخندي زدم و با مهرباني گفتم :

ـ ده بابا .... من نيامدم اينجا كه شما گريه كنين

ـ با شه دخترم ، حالا بذار ببينم چرا اين پسره غذامون را نياورد

ـ جواني دا شت با سيني غذا به طرفمان مي آمد، نگاهي به پدر انداختم و گفتم :

ـ نمي خواين برين ،‌خودش داره با غذا مياد

پدر نگاهي به پشت سرش انداخت ، و قتي گارسن را ديد گفت:

ـ ممنون پسرم

گارسن نزديكمان رسيد ، غذاها را روي ميز گذاشت و سپس برگشت :

پدر نگاهي به من انداخت و گفت :

ـ بخور ببين چه كبابيه

ـ چشم ولي شما از كجا مي دونين كبابش خوبه

آهي كشيد و گفت :

ـ اونو قتها كه نرگس زنده بود گاهي باهم مي اومديم

ـ آه پدر جون .... تمومش كن ديگه

ـ چشم دخترم غذات رو بخور

چشمهايم را به علامت چشم گفتم روهم گذاشتم و مشغول خوردن غذا شدم

چند قا شق غذا خوردم كه متوجه شدم بنزي سبز رنگ جلوي ما تو قف كرد ، نگاهي به بنز انداختم ، « خداي من ... باورم نمي شد ما شين شايان بود

اينااينجا چي كار مي كردن » باديدن شايان دلم در سينه عاشقم لرزيد ، نمي دانم چرا گلوم خشك شده بود و نمي تونستم چيزي بخورم ، مادر كه متوجه حالاتم شده بود گفت :

ـ عزيزم چت شده يه دفعه

ـ هيچي مامان

خانواده شايان اومدن و درست كنار ما نشستند ، هركاري كردم كه مارا نبينن نشد ، مامان شايان من راديد ، با سر سلامي بهش كردم ، با مهرباني جوابم راداد ، سپس ازم خواست كنارش برم ، به مامان نگاهي نداختم و گفتم :

ـ مي ذاري برم پيش اون خانم

مادر در حالي كه غذا مي خورد گفت :

ـ اون خانم كيه عزيزم

ـ بعد بهت مي گم ، حالا مي ذاري برم

ـ من نمي دونم ازبابات اجازه بگير

پدر قبل از اينكه ازش اجازه بگيرم گفت :

ـ برو عزيزم

ـ ممنون

اين را گفتم و كنار مادر شايان رفتم ، شايان همين كه من راديد از جايش بلند شد

ـ سلام

ـ سلام يلدا جان ، خو بي

ـ بله ، شما خو بين

ـ ممنون ، بنشين مامان كارت داره

روي يكي از صندلي هاي خالي نشستم و سرم را روبه مادرشايان كردم و گفتم :

ـ كارم دا شتين ؟

ـ بله عزيزم

ـ بفرمائين

ـ ببين دخترم ... اون روز كه من اون حرفها را بهت زدم يادت كه هست؟

باياد آوري خاطرات اونروز دلم دوباره گرفت ، دلم نمي خواست به اون روزا فكر كنم

گفتم :

ـ بله خانم يادمه ، نترسين من دور پسرتون رو خط كشيدم

مادر شايان د ستش را روي شانه ام گذاشت و گفت :

ـ عزيزم ... من اون روز بهت حرفهاي بدي زدم ، خواستم حلالم كني

نيش خند تلخي زدم  گفتم :

ـ من مدتها ست حلا لتون كردم

ـ نه .. .حلال نكردي

ـ چرا اين فكر را مي كنيد

ـ ببين عزيزم .. تو در صورتي ثابت مي كني مارا حلال كردي كه همسر شايان بشي

با تعجب گفتم :

ـ من نمي فهمم

ـ ببين ... من اون شب كه اون رفتار را باتو كردم خواب شوهر خدا بيامرزم را ديدم ، و قتي من را ديد پشتش را بهم كرد ، ازش پرسيدم «چرا اينطور مي كني ، جواب داد: « تو دل اون دختر را شكستي» ، با تعجب پرسيدم : « منظورت كيه؟!» ، جواب داد « يلدا ... ، تو بد رفتاري باهاش كردي » جواب دادم :« چه طوري از دلش در بيارم » ، جواب داد:«برو پيداش كنم و عروس خودت كن ، اون عشقش پا كه » بعد غيبش زد ، عزيزم ازاون روز دربه در دنبالت مي گردم ، كجا بودي تو ؟

مادر و پدر را نشان دادم و گفتم :

ـ پيش اون خانم و آقا ، اونا من را به فرزندي قبول كردن

ـ اجازه مي دي باهاشون در موردت حرف بزنم

نيش خندي زدم و گفتم :

ـ نخير ، شما راست مي گفتين من و شايان به درد هم نمي خوريم ، شما با كلاسين ، تحصيلكرده اين ، من يه بچه پرورشگاهي كه غير از خانه داري هيچي بلد نيستم

ـ عزيزم ناراحت نشو

ـ نه خانم ما به درد هم نمي خوريم

شايان گفت :

ـ يلدا به خاطر من

نگاهي به چشمان عاشق و مهربان شايان انداختم با اينكه قلبم لرزيد ولي از جام بلند شدم و گفتم :

ـ خداحا فظ براي هميشه

شايان گفت :

ـ خواهش مي كنم نرو

به طرف مادر و پدر رفتم ، خانم هم دنبالم آمد و با مامان و بابا سلام و عليك كرد، مامان و بابا جواب سلامشان را دادند ، سپس خانم گفت :

ـ من مادر خواستگار دخترتونم

مادر لبخندي زد و گفت :

ـ بفرمائيد بنشينيد

خانم روي صندلي نشست ، كمي اين پا اون پا كرد و گفت :

ـ من مامان شايانم ، دخترتون در منزل ما كار مي كرد ، نمي دونم براتون شرح داده يا نه

ـ اوه بله ... ، خو بين

ـ ممنون

ـ خوب امرتون

ـ راستش من بابت اون رفتار زشتم از يلدا جون عذر خواهي كردم اما ايشون من را نبخشيدند

مادر نگاهي به من انداخت و گفت :

ـ دخترم خانم را چرا ...

اجازه ندادم حرفش را تمام كند ، از جايم بلند شدم و گفتم :

ـ نه مامان ، من خانم را بخشيدم ، فقط ...

ديگه ادامه ندادم از جايم بلند شدم و به طرف ماشين بابا رفتم ، درعقبي ماشين را باز كردم و روي صندلي تكيه دادم ، دقايقي بعد شراره را ديدم كه كنارم مي آيد ، در ماشين را براي شراره باز كردم ، شراره كنارم نشست

ـ يلدا جان غرور مادرم را انقدر خورد نكن ، مي دونم حق داري ولي يكم كوتاه بيا ، بخشش ازبزرگان است

ـ آخه شراره ...

شراره انگشت خود را به علامت سكوت روي لبم گذاشت و گفت :

ـ بسه ، مامانم مامانت را راضي كرد آخر هفته بيايم خواستگاري ؟

خو شحالي عجيبي وجودم را گرفت ولي سعي كردم كسي متوجه نشه ، از اين رو گفتم :

ـ خونه ما پايين شهره ، يه وقت براتون كسر شان  نشه

شراره اخمهايش را در هم كشيد و گفت :

ـ بس كن ديگه ... لوس

نمي دانم چرا نتونستم جلوي خنده ام را بگيرم و يه باره زدم زير خنده  ، از خنده من شراره هم خنده اش گرفت ، فضاي گرمي بين ما برقرار شده بود ، هردو خوشحال بوديم ، دقايقي بعد شايان هم كنار ما آمد و خو شحاليمان تكميل شد ، مامان و بابا اجازه دادند من و شايان و شراره سه نفري رفتيم گردش ، البته با ماشين قرازه با با ، اون روز يكي از روزاي به يادماندني من بود ، ساعاتي را با اونا گذراندم سپس هردوشان را گذاشتم دم در خونشون و برگشتم طرف رستوران ، مامان و بابا را برداشتم و باهم به طرف خانه رفتيم ، تو اين مدتي كه من نبودم مامان و بابا و مامان شايان كلي باهم حرف زده بودن و قرار خواستگاري را آخر همين هفته گذاشتند ، اونقدر خوشحال بودم كه نمي تونم وصفش كنم ، وقتي به خونه رسيديم با كمك مامان خونه را مرتب كرديم ، موقع مرتب كردن خونه شور عجيبي دا شتم ، شور پرنده اي كه بعد از مدتها اسيري در قفس حال مي تواند پرواز كند

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط زهرادلشاد| |

چند روز گذشت نمي دانم چرا شا يا ن با من حرف نمي زد  ، نكند دفتر را خوانده و حا ل عصبا ني است و فكر ميكند چگونه مرا ادب كند از اين اينكه احسا س مي كردم شا يا ن با من قهر كرد ه آزار مي كشيدم نمي توانستم بي اعتنايي هايش را تحمل كنم تا چند روز پيش  دلم به سلا م و عليك و چهار كلمه ا ي كه باهاش حرف مي زدم خوش بود ولي حا لا از همونم محروم بودم ، دلم براي خودم مي سوخت ولي چا ره اي نداشتم . يكي دوروز ديگر هم به همين منوال گذشت تا اينكه يك روز كه مشغول گرد گيري خا نه بودم شايان مرا صدا زد ، قلبم شروع به تپيدن كرد بعد از پنج روز شا يا ن دوباره با من حرف زد برگشتم و گفتم :

ـ با من بوديد آقا ؟

نزديك آ مد مستقيم در چشما نم نگا ه كرد و گفت :

ـ شما واقعا " به من علا قه منديد

سرم را پا يين اندا ختم و سكوت كردم

دستش  را زير چا نه ام قرار داد و سرم را با لاگر فت و گفت :

ـ جوا ب منو بد ه

ـ نه آقا شا يا ن ، من هيچوقت همچين جسا رتي به شما نمي كنم 

ـ جسا رت !

ـ  بله ، جسا رت

ـ چرا اين فكر رو مي كني ؟

ـ چون ما بدرد هم نمي خوريم

ـ اگه اينطورفكرمي كني چرا اون چيزارو تودفترم نوشتي

ـ اونوقت خواستم ..................خواستم

شايان لبخندي زد و گفت :

  ـ خواستي حرف دلتو بزني مگه نه ؟

سرم رابه زيرانداختم و گفتم :

ـ بله ولي الان كه خوب فكر مي كنم مي بينم اشتباه كردم چون مابه دردهم نمي خوريم

شايان خيلي مصمم گفت:

ـ من با نظرت مخا لفم ، بر عكس خيلي هم به درد هم مي خوريم

ـ منو مسخره مي كنيد ؟

ـ چرا اين فكر رو مي كني

ـ از صورتتون پيدا ست

ـ اين چرت و پرتا چيه مي گي

نگا هش كردم و گفتم :

ـ شما فوق ليسا نس من ديپلوم ، شما پولدار من فقير ، شما داراي موقعيت اجتما عي خوب ولي من يه كنيز ، اونوقت چطور شما مي گيد بدرد هم ميخوريم

شا يا ن نيم خيز شد چشما ن خما رش را مستقيم به چشما نم دو خت و گفت :

ـ ببين يلدا من تو اين چند روز خوب فكرا م رو كردم تو هما ن كسي هستي كه سا لها در رويا ها يم سا خته بودمش يه دختر زيبا ، نجيب و مهربا ن ، تو ازخيلي لحا ظ از شقا يق هم با لا تري مثل متا نت ، شعور و حتي زيبا يي ، تا حالا چشماي سبزت رو جلوي آ ينه ديدي ، تا حا لا فكر كردي چقدر مهربو ني، تا حا لا فكر كردي چقدر نجيبي ، همه اينها كافيه كه من تو رو به تو علاقه مند كنه

سرم را پا يين اندا ختم و گفتم :

ـ ولي من خودم رو لا يق شما نمي دو نم

ـ يلدا بس كن ، به خدا من دو ستت دارم وحا ضر نيستم يه تار موت رو با صد تا دختر پولدار عوض كنم .

«‌ خدا ي من اين شا يا نه اين حرفها رو به من مي زنه ، نكنه من دارم خواب مي بينم ، نه ......نه ... خواب نيستم »

سرم را با لا گرفتم و چشمانش را مستقيم نگريستم ، جوابم را با تبسمي شيرين داد، از لبخندش چنا ن به وجد آمدم كه لبهايم بسته شد و ديگر نتوانستم حرفي بزنم  .

فردا صبح وقتي مشغول در ست كردن صبحا نه بودم شا يا ن را ديدم كه رو به رو يم ايستا ده و تما شا يم ميكند پيراهن آبي راه راه و شلوار جين پوشيده بود صورتش را ا صلا ح كرده و ادكلن ملا يمي زده بود خلاصه خيلي جذاب شده بود لبخندي زدم و گفتم

ـ كجا به سلا متي تشر يف مي بريد ؟

شا يا ن تبسم شيريني كرد و گفت :

ـ جا يي مي ريد نه ، جا يي مي ريم

ـ  با خا نواده

ـ نخير ، من و تو

ـ من و شما !

ـ مگه ايرا دي داره

ـ نه ولي آخه .......

ـ آخه نداره ، صبحا نه مي خوريم مي ريم بيرون

ـ چشم

بعد از صبحا نه با شا يا ن رفتيم بيرون چون براي او لين با ر سوار اتو موبيلش مي شدم شور عجيبي دا شتم و ضربا ن قلبم چند برابر شده بود شا يا ن  زپت رو رو شن كر د و گفت :

ـ  بهتره يه آهنگ دلنشين گوش بديم

صدا ي زپت در فضا ي كوچك اتو مو بيل پيچيده بود شا يا ن نيم نگا هي به من انداخت و گفت :

ـ  مي دو ني چي با عث شد بهت علاقه مند بشم

ـ چي ؟

تو بر عكس شقا يق هيچ وقت در چشما نت شرارت وجود ندا شت و تنها عشق پا كي بود كه من هيچ گاه نديدم  تودر مهماني ورودم به ايران با هيچ مردي نرقصيدي و اين عا مل مهمي بود كه با عث شد من به ازدوا ج با تو فكر كنم  البته اونوقتها شقايق در ذهنم بود و عشق اون اجا زه نمي داد كه من  به تو فكر كنم  تو برعكس شقا يق هيچوقت باهام دست ندادي و اين برام خيلي خوشا يند بود و.....

خلا صه اونروز من و شا يا ن كلي با هم صحبت كرديم  انقدر گرم صحبت شديم كه نفهميديم چه طور ساعت دوبعد از ظهر شد نگاهي به شايان انداختم و گفتم :

ـ خيلي دير شده ، الان شراره و خانم حسابي گرسنه شدن

شا يان لبخندي زد و گفت :

ـ نگران نباش الان زنگ زدن و از رستوران غذا گرفتن  ، بهتره ماهم يه چيزي بخوريم

ـ بد نيست ولي ...

ـ ولي نداره ، مهمون من

قبول كردم ، شايان من را به يك رستوران مجلل در بهترين نقطه شهر برد ، لحظات زيبايي را دركنارش گذراندم ، لحظاتي كه هميشه تنها در روياهايم تصورش را مي كردم ، بودن با شايان براي من مثل يه خواب بود ولي حالا به واقعيت تبديل شده بود  و اون كنارم بود و برام از ازدواج و دو ست  داشتن مي گفت ، چند ساعتي را با هم گذرانديم ، سپس هردو به خانه رفتيم ، من طبق معمول به اتاق خودم رفتم ، شا يان هم به منزل خودش ، يكي دو ساعتي را در اتا قم به فكر كردن آن روز فراموش ناشدني گذراندم كه  يك نفر دراتا قم را به صدا درآورد

ـ بله

خا نم با لحن جدي و عصبا ني گفت :

ـ در را با ز كن يلدا

ترس برم داشت ، چرا خانم انقدر عصبا نيه ، از پشت در گفتم :

ـ در بازه ، بفرمائيد تو خانم

خانم داخل شد ، به احترامش بلند شدم ، چهره خشني داشت ، دستم را طرفش دراز كردم و گفتم :

ـ  بفرما ئيد بنشينيد

ـ همين جا خوبه ، اومدم دوكلمه با هم حرف بزنيم

ـ بفرما ئيد ، من سراپا گو شم

ـ ببين دختر خوب ، من مي دونم تو سختي هاي  زيادي كشيدي ولي دليل نمي شه  به خاطر اين موضوع با احساسات پسر من بازي كني

ـ من متوجه نمي شم خا نم

ـ خيلي واضحه پا تو از زندگي پسر من بكش بيرون

ـ من نمي فهمم خا نم شما چي مي گي

ـ ببين دختر جون شا يان واسه تو لقمه بزرگيه مي ترسم تو گلوت گير كنه

ـ ولي خا نم من هيچ چشمي به مال پسر شما ندارم

خنده بلندي سر داد و گفت :

ـ تو گفتي ... منم با ور كردم

ـ به خدا خا نم را ست مي گم

ـ قسم نخور ... حرف و اول آخرم اينه كه گفتم

ـ چشم خا نم هر چي شما بگين

بدون اينكه جوابم را بدهد برگشت تا ازاتاق خارج شود ولي هنوز چند قدمي برندا شته بود كه به عقب برگشت و گفت :

ـ شام هم نداريم  زود بيا شا م رو حا ضر كن

ديگه تحمل اون وضع را نداشتم ، من فقط تو اون خونه يه كلفت بودم وهيچكس توجهي به احسا سات من نمي كرد انگار نه انگار منم آدم بودم و واسه خودم آرزو داشتم ، تصميم گرفتم چمدانم را ببندم وبراي هميشه آن خا نه جهنمي را با كوله باري از تحقيرترك كنم ، وسا يلم را در چمدانم گذاشتم و از اتا قم خارج شدم ، شا يان در سا لن خروجي ايستاده بود ، همين كه مرا ديد يك طرف چمدانم را گرفت و گفت :

ـ كجا مي ري ؟

ـ ولم كن شا يان

در همين حال صداي خانم شنيده شد كه گفت :

ـ بذار بره ما به اون احتياج نداريم ، تا دلت بخواي دختر بيكار ومحتاج تو اين شهر ريخته كه آرزوشونه خونه ماكار كنند

ديگه تحمل اون وضع را نداشتم ، به عقب برگشتم و تصوير خشن و مغرور خا نم را كه چپ چپ  نگاهم مي كرد ديدم ، بغض سنگيني گلويم را گرفته بود بغض را آرام قورت دادم و گفتم :

ـ خا نم  من مي رم ولي بدو نين  هيچ وقت اين تهمتتون رو كه گفتين  من واسه ما ل شا يان تصميم داشتم باهاش عروسي كنم را فراموش نمي كنم

ـ به جهنم ...

قدم برداشتم  تا آن خانه را براي هميشه ترك كنم كه شايان چمدانم را به زور كشيد و گفت :

ـ حق نداري بري

خانم نزديكمان آمد و گفت :

ـ بذار بره ... اون ليا قت مارا نداره ، به فرضم  كه تورا به خاطر خودت بخواد ، مگه اين دختره در شان ماست ، تو تحصيلكرده ، خارج رفته ، با كلاس ، داراي شخصيت اجتماعي ولي اين چي ، يه بچه پرورشگاهي كه بيشتر از ديپلوم سواد نداره وغير از خونه داري هيچ كاري بلد نيست

ديگه تحمل اون وضع را ندا شتم ، نگاهي به شا يان انداختم و گفتم :

ـ من همون اولش گفتم ما بدرد هم نمي خوريم شما گوش نكرد يد

خانم با همان لحن عصبا ني گفت :

ـ پس بيخود كردي به پسرم ابراز عشق كردي و اون مضخرفات رو تو دفترش نو شتي

چمدان را از د ست شايان كشيدم و از خا نه خارج شدم ، شايان دنبالم آمد

ـ تورو خدا نرو

ـ بهتره حرف مادرتون را گوش كنين ، من لياقت شما را ندارم ، جرم من فقط اينه كه بدون اينكه خودم بخوام مادر و پدرم تو مو شك بارون كشته شدن وهيچ كس تو فاميل سرپرستيم را قبول نكرد و مجبور شدم راهي بهزيستي بشم ، جرم من اينه كه بدون اينكه خودم بخوام يه خد متكار شدم ، جرم من اينه كه عا شق شدن د ست خودم نيست كه عا شق يه پسر همسطح خودم بشم ، جرم من اينه كه ...

ديگه نتو نستم جلوي ا شكهام رو بگيرم و زدم زير گريه ولي معطل نشدم و درهمان حال كه گريه مي كردم از خانه خارج شدم ، با صداي شا يان كه مدام ازم مي خواست نرم توجهي نكردم ، درخيا بان هاي تيره وتار اين عصر سنگي قدم مي ذاشتم ، قطرات اشك روي صورتم سيلي مي زدند ، حرفهاي خانم در ذهنم مي پيچيد و آزارم مي داد ، سر خيابان رسيدم و يك تا كسي گرفتم ، راننده مرد ميان سالي بود درعقب ما شين را باز كردم و سوار شدم ، راننده ازآينه نگاهم مي كرد

ـ چيزي شده ... دخترم

در همان حال كه اشك مي ريختم گفتم :

ـ نه آقا چيزي نشده

ـ فرار كردي؟

نيش خندي زدم و گفتم :

ـ كاش فرار كرده بودم ، اخراج شدم

با تعجب پرسيد :

ـ  از خو نتون ؟!

ـ از خو نه خودمون كه نه ، از خونه خانمم

ـ متوجه نمي شم دخترم قشنگ برام توضيح بده

ـ من خد متكار يه خونم ، خانم خونه چون من و پسرش به هم علاقه داشتيم من رو از خونش اخراج كرد و بهم گفت لياقت اونا رو ندارم

ـ حالا كجا مي خواي بري ؟

آه گرمي كشيدم و گفتم :

ـ  جايي را ندارم برم

ـ بهتره ا مشب را با من و خا نمم بگذرو ني

ـ نه آقا مزاحم نمي شم

ـ دخترم بهم اعتماد كن ، تو برام مثل نرگس مي موني

ـ نرگس ؟!

ـ دخترم بود 

براي يك لحظه از آينه نگاهش كردم ، در چشما نش حالت عجيبي بود ، حالتي مثل دلسوزي يك پدر، پيش خودم گفتم براي يك بارهم كه شده بايد به غريبه ها اعتماد كنم

ـ با شه آقا بريم

مرد لبخندي زد سپس فرمان ماشينش را كج كرد وراهي خانه اشان شد ، خا نه ا شان در جنوب شهر تهران بود ، وقتي ماشين را جلوي خا نه ا شان توقف كرد خودش زودتر از ماشين پياده شد و زنگ خانه اشان را به صدا درآورد ، بعد از چند دقيقه زني ميان سال و كمي چاق جلوي در ظاهر شد ، مرد كمي با او صحبت كرد سپس از من خواست كه پياده شوم ، پياده شدم و با زن ميان سال سلام و عليك كردم ، زن با خوشرويي ازم استقبال كرد و سپس دا خل خانه دعوتم كرد  درون خا نه محقر ولي گرم و صميمي بود ، زن دو بالشت برايم آورد و گفت :

ـ بنشين دخترم ... حتما" خيلي خسته شدي ، لا بد گرسنه هم هستي الان شا مت را مي كشم

ـ ممنون خا نم

زن بعد از چند دقيقه با يك سيني غذا دا خل شد ، سيني را ازش گرفتم و گفتم :

ـ ممنون خانم

ـ خواهش مي كنم دخترم اينجا را مثل خو نه خودت بمون

ـ چشم خانم

سپس زن با لبخندي مرا تنها گذاشت و به آشپزخا نه رفت ، درون سيني برنج و خورشت قيمه و يك كاسه سوپ بود ، با اينكه گرسنه بودم ولي اشتها نداشتم بالا جبار چند قا شق خوردم و سپس سيني را به آشپز خانه بردم تا از زن تشكر كنم

ـ ممنون خا نم

ـ نوش جان عزيزم ، چرا غذاتو كا مل نخوردي

ـ اشتها نداشتم

ـ نكنه اين غذا را دوست نداري ، مي خواي يه چيز ديگه برات درست كنم

ـ نه خيلي ممنون ، اگه مي شه برم بخوابم

ـ خواهش مي كنم عزيزم ، اتاق خواب اون رو بروئه

ـ با اجازتون

ـ شب به خير عزيزم

با لبخندي جواب زن را دادم و سپس به اتاق خواب رفتم ، گوشه اتاق يك تخت خواب چوبي بود ، خجالت كشيدم روي تخت بخوابم ، يك بالشت از گوشه زمين برداشتم و دراز كشيدم ، به محض اينكه دراز كشيدم حرفهاي تحقير آميز و آزار دهنده خانم در ذهنم پيچيد بغض سنگينم دو باره شكست ، براي اينكه كسي صداي گريه هايم را نشنود گوشه بالشت را در دهانم گذاشتم و زارزار گريه كردم ، حرفهاي خانم در دل من زخم بزرگي ايجاد كرده بود كه با گريه هم آن زخم خوب نمي شد ، نمي دانم چه قدر گريه كردم كه خوا بم برد ، فردا صبح با صداي زن ميان سال از خواب بيدار شدم، برايم صبحانه آورده بود ، لبخندي زدم و سلام كردم ، جوابم را با مهرباني داد و سپس ازم خواست دست و صورتم را بشورم و بعدبراي ميل كردن صبحا نه به اتاق بيايم ، از جايم بلند شدم و به حياط رفتم ، يك حياط قديمي ولي با صفا بود  كنار حوض رفتم و آبي به دست و صورتم زدم ، سپس به اتاق آمدم ، زن كنار سفره نشسته بود همين كه مرا ديد با مهرباني گفت :

ـ بيا بنشين عزيزم  صبحا نه ات را بخور

ـ ممنون خا نم

كنار سفره نشستم و مشغول خوردن صبحا نه شدم ، نمي دانم چرا دو ست داشتم با زن درد و دل كنم ولي روم نمي شد ، گويي زن اين را فهميده بود با مهرباني گفت :

ـ دخترم مي خواي چيزي بگي روت نمي شه

ـ نه... چيزي نمي خوام بگم

ـ با من راحت باش ، شنيدم از كار بيكارت كردن ، انگار تو محل كارت به يه پسر علاقه داشتي اونا هم فهميدن و اخراجت كردن

آه گرمي كشيدم و گفتم :

ـ بله خانم ، من در يك خا نه يك خا نواده ثروتمند بزرگ خدمتكار بودم ، من و پسر او ن خانواده به هم علاقه داشتيم ، خانم اون خانواده وقتي قضيه را فهميد اخراجم كرد او نا دو ست ندارن يه خدمتكار عرو سشون با شه ، فكر مي كنن براشون كسر شان داره كه من عروسشون با شم

زن د ستم را در د ستش گرفت و با مهربا ني گفت :

ـ غصه نخور دخترم ، قسمت هر چي با شه همو نه ، به خدا توكل كن

ـ چشم

احساس عجيبي به زن پيدا كردم ، خيلي دو ست دا شتم بيشتر در موردش بدانم

ـ ببخشيد خا نم شما فرزند ندارين ؟!

در همين لحظه احساس كردم چهره زن تغيير كرد ، درون چشما نش قطره اشكي حلقه بست ، آه گر مي كشيد و گفت :

ـ يه دختر دا شتم اسمش نر گس بود

ـ يعني الان ندارين

ـ نه چون مرده

دلم براي زن سوخت

ـ گريه نكنين خا نم ، فكر كنين من دخترتو نم

من اين را بي منظور گفتم ولي زن جدي گرفت

ـ جدي گفتي دخترمون مي شي

براي يك لحظه زبانم قفل شد و سكوت كردم

ـ بگو ديگه .... دخترمون مي شي

ـ ولي خا نم ....

ـ ولي نداره ، تو كه جايي نداري ، ماهم تنهاييم ، چي مي شه با ما زندگي كني

ـ ولي شوهرتون ممكنه ناراحت بشن

ـ با بت اون نگران نباش مطمئنم او نم دو ست داره تو دخترش با شي

نمي دانستم چه بگويم ، پيش خودم فكر كردم كه اگه قبول نكنم فرزند اين خانواده با شم جايي ندارم كه باقي عمرم را زندگي كنم و باز مجبورم براي كار سر به خانه هاي ا فراد ثروتمند بزنم ، زن را نگاه كردم و گفتم :

ـ با شه خانم

ـ بگو به خدا را ست مي گم

ـ به خداراست مي گم

زن با خو شحالي در آغو شم گرفت و گفت : ممنون عزيزم

شب و قتي شوهر خانم به منزل برگشتند  مريم خانم موضوع را باها شون در ميان گذا شتند و ايشون هم موضوع را با گرمي استقبا ل كردند حالا ديگه من دختر خوانده اونا بودم ، به زن  مي گفتم مامان مريم و به مرد با با رشيد

 

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط زهرادلشاد| |

يك روز كه در اتا قم نشسته بودم و تلويزيون تما شا مي كردم شراره در زد

ـ يلدا در رو باز كن

ـ بله خا نم اومدم

از جا يم بلند شد م و به طرف در اتا قم رفتم و آرام آن را باز كردم

 اندام ظريف شراره در چار چوب در ديده شد ، صورتش پر يشا ن بود ، با نگرا ني پر سيدم

ـ چي شده خا نم

شراره جلو آمد د ستم را در د ستش گرفت و گفت :

ـ ما در حا لش بهم خورده زنگ زدم اوژانس تو هم بيا كمك

در حا لي كه هل شده بودم  گفتم :

ـ چشم خا نم

به همراه شراره به سا لن رفتيم ، خا نم نويد پور گوشه سا لن خوابيده بود به همراه شراره كمكش كرديم تا دم در برديم چند دقيقه بعد آمبولا نس اومد و بقيه كارها رو اونا انجا م دادند نيم ساعتي طول كشيد تا به بيمارستان رسيديم ، دلم مثل سير و سر كه مي جو شيد در سا لن مدام راه مي رفتم شراره به محل كار شا يا ن زنگ زد و او گفت كه زود خود را مي رساند حدود نيم سا عت بعد در حالي كه روي صندلي سا لن بيمارستان نشسته بودم شا يا ن را ديدم كه در حا لي كه يك كيف سا مسونگ در دست دارد وارد سا لن مي شود جلو رفته و سلام عليكي كردم شا يا ن با نگرا ني مرا نگا ه كرد و گفت :

ـ يلدا خا نم چه بلا يي سر مادرم اومده

ـ چيز مهمي نيست حا لش بهم خورده

ـ آخه چرا ؟ !

در همين حين شراره نزديك ما آمد

ـ سلام شا يا ن خوبي

ـ خوبم ، ما ما ن چطوره

ـ نمي دونم حا لش به هم خورد و بعد هم بيهوش شد و اورديمش دكتر

شا يا ن دو د ستش را ميا ن سرش قلا ب كرد و زير لب گفت :

ـ خدا به خير كنه ، آخه چرا يكدفعه اينطوري شد

شراره شا نه با لا اندا خت و گفت :

ـ من چه مي دونم

ـ يعني چه بلا يي سرش اومده 

در همين لحظه دكتر وارد شد ، شا يا ن جلو يش رفت و گفت :

ـ آقاي دكتر چي شده

ـ شما پسر شون هستيد

ـ بله

دكتر در حيني كه با شا يا ن قدم مي زد از او پر سيد :

ـ تو اقوام شما صر عي وجو داره

ـ فكر نكنم ... نه

ـ متعصفا نه مادر شما صرع داره و با يد تحت مرا قبت هاي ويژه با شه ، نا گها ن شا يا ن سرش گيج رفت و بيهوش شد چند قطره آب روي صورتش پاشيديم تا به هوش آمد و قتي قضيه را به من و شراره گفت هردو نارا حت شديم ولي چاره اي نبود مادر شا يا ن از هما ن روز تحت مرا قبت هاي ويژه قرار گرفت

                             * * * 

سه ما ه از اين قضيه مي گذشت و مادر شا يا ن حا لش بهتر شده بود و من از اين مو ضوع خوشحا ل بودم ولي خوشحاليم با شنيد ن خبري تما م شد  ، با خبر شدم كه قرار است خا نم و آقاي نويد پور به خواستگاري شقايق بروند ، غصه همه و جودم را گرفت ، خيلي دو ست داشتم جرا ت پيدا ميكردم خودم را از بين ببرم ولي ا حسا س گنا ه مي كردم چون ما درم هميشه ميگفت:« خود كشي از گناها ن كبيره اس»  چا ره اي نبود با يد تسليم ميشدم خانواده آقاي نويد پور فردا را قرار گذاشتند كه به خواستگاري شقا يق بروند تا فردا هزار بار مردم و زنده شدم ، صبح فردا كه براي در ست كردن صبحانه بيدار شدم شا يان را ديدم كه خيلي خوشگل و خوش تيپ شده بود كت و شلوار سرمه اي و پيراهني سفيد برتن دا شت ،  سنجاق كرواتش تزئين دهنده كروا تش بود گلي سرخ گوشه جيب سمت را ستش بود ، موها ي پر پشت و مشكي اش را به طرف عقب شا نه زده بود و از ادكلن ملايمي استفا ده كرده بود با ديدنش دلم در سينه لرزيد ، نگا هش كردم و گفتم :

ـ آقا به سلا متي تشريف مي بريد خوا ستگا ري

شا يا ن لبخندي زد و گفت :

ـ بله ديگه

ـ اشا ءالله خو شبخت بشيد

ـ شما هم همينطور  ، را ستي شما نمي خوايد عرو سي كنيد

سرم را پا ييين اندا ختم و گفتم :

ـ چي بگم

لبخندي زد و گفت :

ـ  كسي رو زير سر داريد ؟

سخنا نش عذا بم مي داد لحظه اي نگا هش كردم و گفتم :

ـ آقا شا يا ن مي شه يه حرف ديگه بزنيد

ـ چشم

« ما در حا ضري » اين صداي خا نم نويد پور بود كه از دور شا يا ن را صدا مي زد

ـ بله ما ما ن

شا يا ن نگا هي به من كرد و گفت :

ـ معذرت مي خوام نا را حتتون كردم ، فعلا" خدا حا فظ

ـ خدا حا فظ

وقتي خا نواده آقاي نويد پور رفتند غصه شديدي وجودم را گرفت بدون اينكه بخوا هم اشكها يم جا ري شدند با دستم اشكهايم را پاك كردم و به خود گفتم: «زري بسه همه چيز ديگه تموم شد ، فكر ش رو نكن قسمت اين بوده ما فقيرا هيچوقت به خواسته ها مون نمي رسيم»

به آشپز خا نه رفتم تا براي شا م فسنجا ن  در ست كنم اما دستم به كار نمي رفت،فكراينكه  شايان قرار است با كسي ديگر ازدواج كند رهايم نمي سا خت ،  ،بغض سنگيني گلويم را فشار مي داد كه عاقبت رها شد و  قطرات اشك همچو سيلي گونه هايم  را شستشو داد ، هرچه سعي مي كردم بي خيال شوم نمي توانستم « آه خدايا اين چه عشقي است كه من در سر دارم »

 يكي دو ساعت بعد كارهاي اصلي غذا تمام شد زير گاز را كم كردم و به هال آمدم و  منتظر آمدن خا نواده نويد پور شدم .

سا عت سه و نيم بعد از ظهر را نشا ن مي داد كه صداي اندا ختن كليد را به در شنيدم ، از پشت پنجره نگا ه كردم  خا نواده نويد پور آمدند و لي بسيار آشفته بودند نگران شدم ، صبر كردم تا آنها به سا ختما ن آمدند ، شراره همينكه من را ديد به طرفم آمدو گفت :

 ـ يلدا جون ديدي دادا شم چه اقبا لي داره

ـ مگه چي شده ؟!

ـ ديگه مي خواستي چي بشه دختري رو كه دا دا شم انتخا ب كرده معتا د ه

ـ معتاد ! ، ولي به قيا فشون نميومد

ـ به قيا فه كه نيست عزيزم ، اين معتا دها ظا هر شون شنگول تر از من و توئه

نمي دا نستم خوشحا ل با شم يا نا را حت ، دقا يقي بعد شا يا ن با نا را حتي دا خل شد سلا م كردم با بي حوصلگي جواب سلامم را داد كروا تش را باز كرد و گوشه اي پرتا ب كرد و به اتا قش رفت ،  با اينكه مادرم هميشه مي گفت حسا دت گنا ه كبيره است ولي حسا دت عجيبي كردم ، چون شا يا ن به خاطر شقا يق خيلي اوضاعش به هم ريخته بود به بها نه بردن آب به اتا قش رفتم در را زدم ، با صداي گرمش گفت : بفرما ئيد

ـ منم آقا شا يا ن ، يلدا

ـ بيا تو

در را باز كردم ، شا يا ن با نا را حتي روي تخت دراز كشيده بود ، همينكه من را ديد بلند شد

ـ ببخشيديلدا خا نم

ـ خوا هش مي كنم ، بفرما ئيد آب ميل كنيد

شا يا ن ليوا ن را از دستم گرفت و تشكر كرد ، سپس آْ هي كشيد و گفت :

ـ زري خا نم خيلي او ضا عم به هم ريخته ، ما در پا ش رو تو يه كفش كرده شقا يق نه

ـ خوب ما در حق داره شقا يق معتا د ه

ـ معتا د با شه درستش مي كنم

ـ معتا دها به همين را حتي ها در ست نمي شن

ـ شما هم كه حرف ما در رو مي زنيد

ـ خو ب را ست مي گم ديگه

شا يا ن آهي كشيد و سپس مستقيم در چشما نم نگا ه كرد و گفت :

ـ يلدا تو تا حا لا عا شق شدي ؟

ـ چي بگم آقا

تصميم گرفتم مسير حرف رو عوض كنم

ـ را ستي شما از كجا فهميديد شقا يق معتا د ه

شا يا ن دستا نش را  دور سر ش قلا ب كرد ، آه گر مي كشيد و گفت :

ـ همسا يشو ن وقتي ما رو ديد گفت شقا يق با دختر ش ژينو س مدت زيا دي دو ست بوده و اون ديده دختر ش بعد از مدتي رفتا رش تغيير كرده تا اينكه فهميد ند معتا د ه و عا ملش شقا يقه ، ما اول با ور نكرديم و لي وقتي رفتيم خواستگاري ، خواهرم به بها نه دستشو يي به  اتاق شقا يق رفت و از جيب ما نتو ش ده گرم ترياك پيدا كرد

عشقي خسته و نا كا م را در چشما ن در شت و خمار ش مي ديدم تصميم دا شتم تنها يش بگذارم براي همين نگاهش كردم و گفتم : «آقا شا يا ن من با ا جا زتون مي رم  بيرون »

شا يا ن با سر از من خدا حا فظي كرد حا لش را به و ضوح احسا س مي كردم به اتا قم رفتم و خودم را روي تخت رها كردم پيش خود گفتم « چرا من بايد عا شق كسي بشم كه عا شق ديگري است » ‌ ، به پهلو برگشتم  نا گها ن بغض شديدي گلو يم را گرفت و اشكها يم جا ري شد بلند شدم هر چه دور و برم بود به زمين پرتاب كردم سپس با نا را حتي روي زمين نشستم و ده بار به خود گفتم :« لعنت به دلت يلدا

***

سه هفته از اين مو ضوع گذشته بود شا يا ن كم كم حا لش دا شت در ست مي شد يه روز كه مشغول مرتب كردن اتاق شايان بودم چشمم به دفتر خاطراتش افتا د كنجكا وي مرا وا دار كرد دفتر خا طرا تش را بخوانم با اينكه مي دونستم عملم زشته ولي دفتر را بردا شتم و به ا تا قم رفتم شا يا ن از هشت سالگي تا حا لا كه بيست وهشت سا لش بود خا طرا تش رو نو شته بود صفحا ت پا يا ني هم پر بود از جمله ها ي عاشقا نه

«شقا يق عز يزم كا ش امتداد لحظه ها تكرار با تو بو دن بو د ، كا ش مي شد رو ز ها را با تو پيو ند دا د كاش ميشد همچو پروانه اي به اتاقت رفت و هميشه كنا رت ما ند و رو يا ي عشق را در تو حس كردو ...»

اين جملا ت آزا رم مي داد ، « خدا يا من با يد چي كار كنم كمكم كن »

نا گها ن فكري مثل برق از ذهنم گذشت يا د فيلم « شا م آخر » افتا دم مرد جوا ني كه عا شق زني ميا ن سا ل بود و هيچ گا ه جرأت ندا شت عشقش را اقرار كند همه حرفها ي دلش را در دفتر خا طرا ت فرد مورد علا قه اش نو شت من هم دل را به در يا زدم و در دفتر ش نو شتم

 

« به نام او كه محبت را درل ها جاي نهاد

شايان عزيزم ، اي كه بعد از خدا عاشقانه مي پرستمت تا حال جرات اين را نداشتم كه بگويم دو ستت دارم ولي امروز تصميم گرفتم حرف دلم را بزنم هرچند مي دانم كه من خيلي در برابر تو حقيرم و بين ما فاصله بسيار است ، راستش من عا شقت  شدم ، عشقي زميني ، عشق آ دميزا د به آدميزا د

از طرف يلدا  »

 سپس دفتر را به اتا ق شا يا ن برده و سر جا يش گذا شتم دلم مثل سير و سر كه مي جو شيد نكند كار اشتباهي كردم ، نكند شايا ن عصباني شود ، نكند به خا طر اين كار خا نم نويد پور من را از كا رم ا خرا ج كند ، براي اينكه از اين فكرها نكنم از اتاق شا يا ن بيرون رفته و به اتا ق خودم رفتم و سرم را با مطالعه گرم كردم ، چند سا عت بعد شا يا ن رسيد دلشوره عجيبي پيدا كردم صبر كردم تا شايان دفتر را بخواند و نظرش را بگو يد

 

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط زهرادلشاد| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت